تبليغاتX
زاویه دید




























گاه نوشته ها . مرامنامه .درباره من . داستانخانه . نامه رسان


زاویه دید

من...قلم... هنر...داستان

برای احمدرضا احمدی وقتی باران بر شیشه میکوبید...می دانید به چه مناسبت...دیروز یکی از روزنامه های صبح تهران (روزنامه ایران) (خبر مرگ او را در صفحه اول نوشت...و امروز آن را تکذیب کرد...

 

احمدرضا بود...

هرچه درخت‌های کوچک خیابان بزرگ تناور شدند،

تو سبزتر شدی.

خیابان پردرختی که جوانی ما را تا همه پاییزها برد،

                                                            و با هر سیاستی که آمد،

شناسنامه ديگری گرفت

احمدرضا بود...

 

دلتنگ‌تر از  این و دورتر از این با تو نبودم

چه خوب که دوست منی.

چرا نم چهره‌ات به من نزديک است؟

چرا فکری برای صدای شعرت نمی‌کنی؟

صدايي که از انتهای زمستان, سبز می‌خواند و ضرورت را نمی‌داند.

تو را هم باید بعد از مرگت سراغ گرفت؟

 

احمدرضا بود...

 

گفتم صلابت و رعنايي‌ات، شعور بلندت،

دفن خوشمزدگی‌ها می‌شود

تو که می‌دانی کمر به قتل ما دارند

 

احمدرضا بود...

 

در کجای شب، ماهور آمد؟

اختر به کجا رفت؟

خواهران ما چرا شبیه همند؟

من شاهدم

در غياب هيچ شاعری، شاعر نشدی.

در غياب هيچ عاشقی، عاشق نشدی.

من شاهدم

عاشقانه بودی.

احمدرضا بود...

 

هیچ وقت مجانی سوار اتوبوس نشديم.

شاعرانگی‌ات به من هم سرایت می‌کرد.

من یاد گرفتم

جسور بودن کافی نیست،

حیا داشتن کافی است.

 

همه ایستگاه های اتوبوس را

به عشق خانه باید پیاده شد

راه رفتن میان ایستگاه‌ها و صدای سوت تو

جوانی بود

آنچه بود، تو بودی، کافی بود.

 

احمدرضا بود...

ماهور همان شهره بود.

بهترین شعرت تعليم غرور بود

چرا هنوز هم به وقت بی پولی

کتاب‌هايت را می‌فروشی؟

هنوز هم شوخی دست از سر ما برنمی‌دارد...

 

من رفیقی دارم بزرگ، خیابانی است پردرخت

که با هر سیاستی، نامش عوض نمی‌شود

 

مسعود کیمیایی.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:38 توسط الناز معتمدی| |

من غیر از وبلاگ قبلی ام دو وبلاگ دیگر هم داشتم که هر دو در زمانی فعالیت داشتند... یکی را که مدتی است حذف کرده بودم...وبلاگ دیگرم با نام سبزینه قرار بود سفرنامه حجم باشد در قالب نامه هایی به صاحب  آن گنبد سبز...راستش دیشب داشتم آن وبلاگ را هم پاک میکردم که دلم نیامد نامه هایش را پاک کنم میگذارمش اینجا تا اگر دلم خواست روزی بخوانمش...به خصوص که با تمام وجود مشتاق دوباره دیدن آنجا هستم ...

این تنها پست این وبلاگ خواهد بود که میخواهم سبز باشد نه سیاه با نورهای آبی و سفید...

نامه اول؛ خواهش

سلام آقای من...!

من رو به یاد داری... چند ماه پیش بود ... یادت هست...از همه جا و همه کس بریده شده بودم... احساس می‌کردم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم... فقط خدایمان می‌داند که در چه حال نکبت‌باری بودم... زندگی برایم سخت شده بود... نفس کشیدن هم حتی... شب بود روی تختم دراز بودم... تلویزیون را روشن کردم و چشمم خورد به تصویری از سبزترین گنبد دنیا... دلم بالا آمد... انقدر دگرگونم کردی که ... آنها اشک نبود آنها وجودم بود که داشت از چشمانم بیرون می‌ریخت... زائرین مسجدت روی آن سنگ‌های سفید نشسته بودند و دعای کمیل می‌خواندند... همزمان با آنها خواندم و خواستم فقط خواستم اجازه دهی من هم روی آن سنگ‌ها بنشینم دعا بخوانم به گنبدت زل بزنم و دلم را ... وجودم را بیرون بریزم... خواستم بیایم نه برای خودم که خودت بهتر می‌دانی... فکر می‌کنم همان شب بود ... بله دقیقاً همان شب بود که از خدایمان خواستم اگر نعمت دیدن خانه‌اش و گنبد سبزت را به من دهد برای خودم هیچ چیز دیگری نخواهم ... خودم را هیچ کنم ... فقط در برابر یک خواسته‌ام ...

در میان همان گریه‌ و سنگینی چشمم به خواب رفتم و تا صبح خواب می‌دیدم که در گوشه‌ای از آن سنگ‌فرش‌ها نشسته‌ام و بی‌هیچ حرفی سکوت کرده‌ام و اشک‌ها می‌آيد...

فردای آن روز بود که بهتر از همیشه بودم و می‌دانستم که گویی به زودی مسافر خانه‌ خدایمان هستم...حکمت خدا من را به شگفت آورد...‌ آن روزها فقط گویا اسمی برای حج نوشته شده بود و یا شاید نشده بود...از آن روزها جز آن عشق و شور چیزی یادم نیست...

نامه دوم؛ یقین

سلام آقای من...!

آن روز می‌دانستم که دیر یا زود کسی پیغام می‌دهد که باید به زودی بار و اسباب را ببندیم و راهی شویم... به هیچ عنوان به این موضوع فکر نمی‌کردم که آدم‌های بسیاری در انتظار دیدنت هستند... فقط می‌دانستم که بایدی هست که تو را به زودی ببینم... چند روزی بود که در ذهنم مقدمات سفر می‌چیدم... محبوب دوست‌داشتنی مرا که پر از درد بودم و اشک در آن انتظار نگذاشتی... تلفن ... دعوت‌نامه را فرستاده بودی... پای تلفن دادی زدم که مامان باید راهی شویم به زودی زود...

 

نامه چهارم؛ شور

سلام آقای من...!

يادت هست چه شور بی مانندی داشتم؟... هر روز اولین جایی که در اين دنیای مجازی می‌دیدم سايت لبیک بود... یادت هست چه هیجان عجیبی بود؟... می‌خواستم زودتر بدانم کی راهی دیدارت هستم... هر روز دلشوره و شور... می‌خواستم زودتر خدمتت بیایم و بخواهم برایم دم مسيحایی‌ات را بدمی... آن روزها نمی‌دانستم رویم می‌شود بین این همه آدم، بین این همه مشکل، حرفی از غم‌هایم پیشت بزنم... آن روزها هم سخت می‌گذشت ... حالا فهمیده‌ام گویی سختی با زندگی من عجین شده... به دست آوردن‌هایم زیاد است و از دست دادن‌هایم کم و گزنده ... طوری که دوست دارم همه دست‌آوردهایم را بدهم و از دست داده‌هایم را فقط اندکی به دست آورم... اما... امروز می‌دانم که درست روی خط حکمت خدایم اگر می‌دهد لطف است و رحمت و اگر نمی‌دهد و می‌گیرد بی‌شک آن هم رحمت است...

آن روزها آنقدر آمدم و رفتم تا روز اولین همایش عمومی معلوم شد... آنجا دخترها و پسرهای زیادی فقط و فقط به عشق تو و خدایمان  آمده بودند... آن روز بغضی عجیب راه گلویم را بسته بود...  حرف‌ها جنسی تازه برایم داشت... تو می‌دانی که عشق من به خدا تا کجای وجودم را گرفته ... گویا قرار بود برای آشنایی با بحث و فلسفه حج و ... برایم چیزهایی بیاید که  نیامده بود... اما عشقبه دیدار، فلسفه و بحث و جدل را نمی‌گنجد... می‌خواهم بیایم فقط برای عاشقی... بعد از آن جلسه باز هم باید صبر می‌کردیم و انتظار... روز بعد از آن جلسه بود... بسم‌الله گفتم و مشخصات را زدم و چشمانم را بستم تا بگویی کی؟... آمد ... 4 اردیبهشت 88... اشک‌ها می‌آمد ... شور عجیبی داشتم...

نامه پنجم؛ انتظار

سلام آقای من...!

این پنجمین نامه ای است که قبل از سفرم برایت می نویسم... نمی دانی چه احساس بی نظیری است وقتی می دانم هفته دیگر همین موقع ها دیگر می توانم پیشت باشم... حس بسیار عجیبی دارم...دو روز پیش دومین و آخرین جلسه با مسئولین کاروانمان بود... بار سفر رو نیمه و نصفه بستم... روی لیست بلندبالایی همه چیز رو نوشتم که چیزی فراموش نشه... استرس تمام وجودم را گرفته... همه فکرم شده این سفر... همه وجودم... قرآن و تسبیح ارزشمند امام زاده صالحم که هر موقع دستم می گیرم میشم پر از آرامش از قبل بهم نزدیک تر شدند...

این چند روزه روزهای سخت و پرکاری بود... انرژی زیادی از دست دادم... ناراحتی پاهام به اوج رسیده... تمام ترس و لرزم از اینه که اونجا اونطور که باید و شاید نتونم از پس کارهام و این ۱۲ روز بربیام... فقط از خدا خواستم به من انرژی بده... از جلسه دو روز پیش نذر کردم برای برآورده شدن همون یه خواستم همون یه خواسته ای که می دونم برای خدامون هیچ کاری نداره ... سه روز توی مدینه پشت هم روزه بگیرم...

میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟... میشه واسطه بشید پیش خدامون که یک کم هوای من رو محکم تر داشته باشه توی این چند وقت...

خدایا چقدر دلم وا می شه وقتی اینجا می نویسم... خدایا از این سبزینه جایت متشکرم که بی شک این انگشتان من ناتوان نیست روی کیبورد این دست خداست رو دستانم... حالا از امروز کاری ندارم در بین انبار کارهای مانده ام جز انتظار...

نامه ششم؛ قرار

سلام آقای من ...!

چند شب است خوب به خواب نمی‌روم... تمام روز و شب دلهره دارم... اضطرابی بزرگ... گویی امتحان سختی در راه است... بار سفرم را تقریباً بستم... چند ساعت پیش بالاخره فهمیدم کی عازم دیدارت هستیم... قرار است ساعت 8 شب در ترمینال 1 فرودگاه مهرآباد جمع شویم و راهی ... احتمالاً پرواز ما به سوی شهر مدینه... به سوی بارگاه سبزینه‌ات ساعت 12 شب به وقت ایران است ... انتظار از همه چیز سخت‌تر بود... باور کن...

نامه هفتم؛ پرواز

سلام آقای من ...!

چند ساعت دیگر مانده به پرواز ما...

اما دلم پرواز کرده است به دیدن گنبد مسجدتان و دیدن اولین بار خانه خدایمان...

 

این نامه ها قرار بود تا روز بازگشت ادامه پیدا کند که مشکلات متعدد و امور گلایه آمیز زیاد من و گفتگوهایی دردناک با آن بزرگوار مانع شد... آن نامه ها برای همیشه در دلم می ماند و اینها اینجا برای خواندن...چون پر است از شور و عشق و حال

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 2:29 توسط الناز معتمدی|

کسانی که فکر می‌کنند خواندن اينجا به خودشان تهمت و دروغ و افتراست خواهش می‌کنم اينجا را نخوانند تا نياز به فحاشی پيدا نکنند تا من هم بخوانم و بگم که چی ...اينجا تنها جايي است که مطمئن هستم مال من است... من در لحظاتی که تنهای تنها هستم و ديگر هيچ کسی در کنارم نيست حتی يک پشه پر نمی‌زند مطمئن هستم چشمانی که چشم نيست ولی هست مرا می‌نگرد و تنها حالی است که نمی‌گويم که چی...

اين روزها همش می‌گم که چی...برای من خيلی خيلی تلخ و تهوع آور است... صبح‌ها البته ظهرها تا ساعت 1 می‌خوابم...عاشق خواب ساعت‌های 9 صبح تا 1 ظهر شده‌ام...پر است از اتفاق... داستان می‌بينم انگار... وقتی بيدار می‌شوم به عادت هميشه‌ام که صبحانه نمی‌خوردم نه ميلی به صبحانه دارم و نه اشتهايي برای نهار... مامان اين روزها تنها نهار می‌خورد...چرخی در خانه می زنم و هيچ جايي پيدا نمی‌کنم جز تختخواب خودم... دراز می‌کشم و کمی به سقف اتاقم و ترک روی ديوار نگاه می‌کنم و رصد می‌کنم که آيا بيشتر شده يا نه... لپ‌تاپم را از روی زمين برمی‌دارم تصميم می‌گيرم کارهايم را شروع کنم...مدتی است کارهايم را خيلی پرت و پلا انجام می‌دهم و هيچ کس نمی‌گويد چرا...انگار همه از همين سطح کار کردنم راضی هستند... و اين حقوق خوبی که به خصوص در اين مدت دارم دريافت می‌کنم هم رمقی برای بيشتر کار کردن در من نمی گذارد... تنبلم کرده... صفحه حرف «ش» کار کليدواژه‌نامه مثنوی را که در هر حال ويرايشش هستم باز می‌کنم... اين شين هم برايم دردسری شده...شاه...شاهزاده...حالم بد است... حوصله ندارم...تصميم می‌گيرم بروم در نت... صفحه وبلاگم را باز می‌کنم ...از ورودم به بلاگفا خوشحال نمی‌شوم...پيام‌های خصوصی اعصابم رو خط خطی می‌کنه ...يک عده می‌گن حتماً ديوونه شدم...ديوونه نه ولی خيلی خسته شدم از اين دلسوزی‌ها...از اين انتقادها و از اين چرندياتی که برايم می‌نويسند... ولی نمی‌خواهم کم بيارم...اصلاً من هيچ وقت کم نياوردم...از نت خارج می‌شوم می‌روم سراغ داستانم ...ديگر تمام شده فقط يک دور بازخوانی می‌خواهد و نگاه‌های آخر... تا ديشب خيلی دوستش داشتم ولی امروز ... دوستی می‌گفت تأثير گذار نيستم...آخه آدمی به اين وضعيت اگه خودش رو جمع کنه هنره به چه دردش می‌خوره تأثيرگذاری... تصميم می‌گيرم سه داستان اخير رو بذارم توی داستانخانه ولی باز به خودم می‌گم که چی...که کی بخونه...کی که چی بگه خوبه يا بد...به به يا چرند بود...يه دوست قديمی زنگ زده که دورة جديد کلاس داستان نويسی حسين سناپور آغاز شده...می‌گم که چی... گوشی رو که قطع می‌کنم با خودم به ياد ميارم که چقدر بی‌نهايت اين مرد رو دوست داشتم و البته هنوزم دارم... يکی از دوستان ازم قول کار گرفته... ولی هنوز توی صحبتهام با آقای دکتر نتونستم درست و حسابی در موردش صحبت کنم...می‌دونم اين کار از دستم برمياد ولی باز آخرش می‌گم که چی... يکی ديگه از دوستام ازم خواست توی کلاسهای داستان‌نويسی چهارشنبه‌های دانشگاه شهيد بهشتی حاضر شم...کلی ازش تعريف کرد ولی من با خودم می‌گم که چی... ديشب حوالی ساعت 9 شب تلفنم زنگ خورد بدون نگاه کردن به صفحه گوشی رو جواب دادم آقای دکتر بود بيچاره وقتی حال من رو ديد يادش رفت بگه کارها تو چه مرحله‌ای...گفت بيا پيشم و منم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم کی چی( دقت کنيد که اين مرد تنها ياور و يار اين روزها و شبهای منه و داره با عشق تحملم می‌کنه)...وقتی توی خونه حرف ازدواج مجدد به ميون مياد باز هم بی اختيار می‌گم که چی... شبها جهنم من از ساعت 12 شب آغاز می‌شود...آدمی که تا ساعت 1 بخوابه که 12 شب خوابش نمی‌بره...خلاصه همه می‌خوابن و من تند تند می‌نويسم...دستهايم روی صفحه کيبورد لپ تاپم از اين ور به اون ور قل می‌خوره... اين روند ادامه داره تا ساعت 4 صبح بعد از خوردن دو سه تا قرص درجه يک شايد کمی خوابم بياد...تازه موقع خوابم باز می‌گم بخوابم که چی... وقتی ديروز داشتم با يک دوست که اتفاقا پزشک هم هست در اين دنيای مجازی صحبت می‌کردم به هم گفت: افسردگی شديده خيلی از علائمت هم حملات عصبی است... و من گفتم که چی... و اون کلی به هم خنديد و گفت البته که چی...

پ.ن 1: اين حالِ اين روزهای منه که فوج فوج خصوصی از من سؤالش می‌کنيد...تو رو خدا تمومش کنيد...اينها رو هم ننوشتم تا برام دلسوزی کنيدها...همين طوری نوشتم و گفتم می‌ذارمش تو وب... من اصلاً نياز به ترحم ندارم... روزی که گفتم بايد زندگي اشتباهم رو که گند از همه جاش داشت بالا می‌رفت خراب کنم و از نو و تر و تازه بسازمش مطمئن باشيد به اين روزهاش هم فکر کرده بودم...انتخاب کردم ... و خودم تصميم گرفتم... گاهی زندگی انقدر به آدم فشار مياره که فکر می‌کنی خراب کردن و دوباره ساختن بهترين راه ممکنه... و اينجا تنها جايي بود که به خودم نگفتم که چی...

پ.ن 2: اين حالت حال امروز من نيست ...حالی است که دو سالی با من بوده و حالا من دارم سعی می‌کنم با از بين رفتن مشکلات خودم را بازسازی کنم... خدايا تو می‌دانی و بس...البته ممکنه تو هم بگی وقتی تو همت نمی‌کنی من اين کارهايي که ازم می‌خوای انجام بدم که چی...

پ.ن3: من قرار بود جلسة نقد راه بندازم ولی با اين حال که شرحش رو ديديد فقط در توانم همينه که بتونم مقدمات کار کتاب خودم رو انجام بدم ...الان تو شرايط انجام چند کار نيستم...و تازه هی دارم تکرار می‌کنم که چی...

پ.ن4: اين روزها يکی از دغدغه‌های شيرينم که کمی آرومم می‌کنه علاوه بر نوشتن عکاسی است... يه روزی فکر می‌کردم اگه يه دوربين توپ داشتم حتماً عکاس خوبی می‌شدم چون با کامپيوتر هم زياد بلدم روی عکس کار کنم ...ماه پيش کلی پول دادم يک دوربين فوق‌العاده خريدم ولی وقتی آوردمش خونه به خودم گفتم که چی...يه سری عکس از يه مهمونی خانوادگی انداختم يه جورايي روتوشش کردم و ديروز ظاهر شده ديدمشون...فوق‌العاده شده...فوق‌العاده...البته مثل هميشه خودم تو هيچ عکسی نيستم چون پشت دوربينم... کلی همه خوششان آمده بود نگاهم کردند ولی من آمدم توی اتاقم و به خودم گفتم خوب که چی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:31 توسط الناز معتمدی| |


Design By : motamedi